صفحه اول | عضویت در سایت | تماس با ما | RSS | ورود کاربران امروز يكشنبه ، 14 شهريور سال 1389
مواضع و نطق های مهم ایراد شده
  در گفتگو با ماهنامه رونا: مجلس در جایگاه واقعی خود قرار ندارد
  اعلمی در مصاحبه با روزآنلاین: مقدسات برای بعضی ها ابزاري ‏براي ايجاد خفقان و سرپوش گذاري بر کج انديشي است!
  آسیب شناسی مجلس و دولت در گفتگوی اکبر اعلمی با روزنامه تهران امروز
  اعلمی در گفتگو با هفته نامه صبح زاهدان: باهنر وكيل دولت است نه مردم! | طرح تجمیع انتخابات، «معامله فضولي» و خلاف شرع است
روز نوشت ها
  حاج داوود کریمی، سردار و مجاهد نستوهی که نان خود خورد تا کمر به خدمت سلطان نبندد!
10 شهریور 1389
  سیدمحمد خاتمی: ما تضعیف دولت را مخالف قانون اساسی می‌دانیم!
6 شهریور 1389
  جایگاه زبان و فرهنگ اقوام مختلف و عناوین قسمتی از طرح ها، موضعگیری ها و اقدامات اعلمی در دفاع از زبان و میراث فرهنگی و تاریخی آذربایجان(حقوق بشر-4)
2 شهریور 1389
  عناوین و لینک قسمتی از طرح ها، موضعگیری ها، اقدامات و پیگیری های اعلمی، در ارتباط با زندانیان(حقوق بشر-3)
30 مرداد 1389
  شایعه سازی، تخریب و یا تقدیس احمدی نژاد و انکار آیت الله بهجت!؟
29 مرداد 1389
بیشتر بخوانید ...
پر بیننده ترین مطالب
  نامه سرگشاده یک بنده خدا ،به بنده دیگر خدا مقام محترم رهبری!
  در شورای نگهبان چه گذشت؟ (لزوم تشکیل شورائی برای پاسداری از حقیقت و عدالت )
  (حدفاصل میان حکمرانی بد و خوب) آخرین نطق پیش از دستور دوران نمایندگی1
  قسمتی از فیلم اعترافات پخش نشده ابطحی و چند سوال!؟
  بجای بیوگرافی:خلاصه ای از فراز و فرود های زندگی من
  نسبت بیانیه مقام رهبری با قانون انتخابات ریاست جمهوری!؟
  اهداف و چرائی انتشار فیلم اعترافات ابطحی و ارزیابی واکنش های مربوط به آن و پاسخ سوالات و شبهات -2
  بعضی از مسئولان غیر مسئول کلاهشان را بالاتر بگذارند! (به بهانه حماسه آفرینی های عده ای از لباس شخصی ها)
  واقعیت های هشتمین دوره انتخابات مجلس؟!**(تحلیلی پیرامون هشتمین دوره انتخابات مجلس)
  بجای پاک کردن صورت مساله به هضم واقعیت ها بپردازید! ( نگاهی متفاوت به انتخابات هشتم)**
بیشتر بخوانید ...
تصویر برگزیده
Skip Navigation Links
صفحه اول
روز نوشت ها
وب نوشته ها
کارنامه مجلسExpand کارنامه مجلس
زندگینامه
خاطرات
مقالات
سخنرانی ها
مصاحبه
سخن میهمان
از همه جا از همه کس
پر پیننده ترین مطالب
مشاغل و مسئولیت ها
نامه ها و اقدامات ویژهExpand نامه ها و اقدامات ویژه
در نگاه دیگران و رسانه ها
گالری عکس
صدا و تصویر
جستجو
آرشیو موضوعی
سخن میهمان
  آیت الله خمینی: انشاءاللّه تصميم دارم در تمام زمينه ها همه طبق قانون اساسى حرکت کنيم.
  موسوی خوئینی ها: بعضي از فقهاء اصلاً چنين ولايتي را نه مطلقش و نه حتي در اين حدي كه در قانون اساسي ما الان هست، [قبول ندارند].
  رویکرد جالب و متفاوتی از آیت الله یزدی در مورد محدود شدن ولایت مطلقه فقیه در چارچوب قانون اساسی!
  قسمتی از رویکرد و ادبیات سیاسی پیشین میرحسین موسوی و مشابهت های آن با ادبیات امروز احمدی نژاد!
  رویکرد جالب و متفاوتی از احمد جنتی نسبت به ولایت فقیه و اختیارات او در مجلس خبرگان رهبری!
بیشتر بخوانید ...
از همه جا از همه کس
  نطق ناتمام صباغیان در مورد آیت الله شریعتمداری و واکنش عده ای از نمایندگان مجلس اول
12 شهریور 1389
  سیدمحمد خاتمی: ما تضعیف دولت را مخالف قانون اساسی می‌دانیم!
6 شهریور 1389
  اظهارات فلاحیان در هنگام گرفتن رای اعتماد از مجلس سوم برای وزارت اطلاعات و دفاع هاشمی رفسنجانی از وی
3 شهریور 1389
  عبدالله نوری: ممكن است ولايت مطلقه فقيه در يك موردي تشخيص بدهد كه خير رئيس جمهور اصلاً نمي خواهيم
31 مرداد 1389
  تاج زاده در فیلم منتشر شده از سوی خبرگزاری فارس و جوان آنلاین: ما انتخابات را باختيم!(همراه با فایل تصویری)
27 مرداد 1389
بیشتر بخوانید ...
جستجو در سایت
 
پیوند ها
  کلیپ کوتاهی از سخنان اعلمی در مجلس p-alami(omid20.com).3gp
  لیست ویدئو کلیپ های اعلمی در گوگل(1)
  ویدئو کلیپ سخنرانی های اعلمی2
  مشروح مذاکرات مجلس تدوین قانون اساسی
  مشروح مذاکرات شوراي بازنگري قانون اساسي
  خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران(هرانا)
  وبسایت دفتر آیت الله العظمی سیستانی
  لیست وبلاگ های متنوع فارسی
  مشروح مذاکرات تدوین و بازنگری قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در
  متن کامل قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران همراه با اصلاحات 1368
بیشتر بخوانید ...
متن مطلب
بجای بیوگرافی:خلاصه ای از فراز و فرود های زندگی من
... مقدمه: بیان جزئیات زندگی و ورود به حریم خصوصی خود و خانواده ام سه هدف عمده را تعقیب می کند؛ 1_ شفاف بودن زندگی خود و خانواده ام ، ارتباط شفاف و صادقانه با کاربران و موکلین سابق و احتمالا ارضاء حس کنجکاوی آنان 2_ اصرار بیش از حد کاربران و بعضی از دوستان و پاسخ به ایمیل ها و سوالاتی که گاه و بیگاه از من پرسیده می شود و رفع هر گونه شبهات احتمالی که معمولا در مورد سیاستمداران پدید می آید 3_ ارائه یک الگوی عملی پر فراز و نشیب(منفی و یا مثبت) و انتشار تجربیات تلخ و شیرین برای کسانی که زندگی من برایشان اهمیت دارد. ...

در مرداد ماه سال 1333 در خانواده ای از اهالی آذربایجانشرقی چشم به جهان گشودم. نسل اندر نسل آذربایجانی بوده و پدر و مادرم هر دو متولد منطقه ای بنام هادیشهرند که از توابع شهرستان های جلفا و مرند به شمار می آید و در حاشیه رودخانه ارس واقع شده است، همان رودخانه ای که صمد بهرنگی را با همه خاطره ها ،دغدغده ها و آرزوهایش در کام خود کشید. پدرم از کارکنان راه آهن بود و حوالی سال 1320 باتفاق یکی از برادرانش از زادگاه خود به تهران منتقل شد. پس از ازدواج با مادرم در سال 1332، مدتی را در تبریز و تهران سکونت داشت تا اینکه در فاصله(1334-1333)محل خدمت او در رودسر و بندر شاه (بندر ترکمن ) تعیین گردید. شناسنامه مرا هم از همین بخش گرفت و در سال 1334 برای همیشه به تهران منتقل گردید.

در واقع من اولین محصول وصلت این زوج آذربایجانی بودم، اما اشتیاق فراوان پدر و مادر به ازدیاد نسل (و شاید هم بدلیل وفور نعمت و ارزانی مایحتاج اولیه) باعث شد تا صاحب پنج خواهر و سه برادر هم شوم. این استعداد و اشتیاق فراوان برای تکثیر نسل بین پدر و دو برادر مرحوم دیگرش، تقریبا یکسان بود، زیرا عموهای بنده نیز هر یک صاحب نزدیک به دوجین اولاد دختر و پسر شدند و ظاهرا این سه برادر در این خصوص رقابت تنگانتگی با یکدیگر داشتند و سعی می کردند تا گوی سبقت را از یکدیگر بربایند! یکی از برادرانم که پس از من به جمع خانواده پیوست، بیش از یکسال نتوانست مهمان ما باشد و در همان دوره شیر خوارگی به دیار باقی شتافت. همه برادران و خواهرانم زاده تهران هستند و بخش عمده ای از عمر و زندگی دستجمعی خانواده ما هم در جنوب تهران سپری شده است.

*دردسر های استقلال طلبی در نوجوانی

تا آنجا که بیاد دارم از همان ابتدا از غرور و روحیه خود اتکائی ،استقلال طلبی و عزت نفس خاصی برخوردار بودم و به همین سبب نیز از حول و حوش سنین 14یا 15 سالگی، تابستان ها از طریق انجام کارهای آزاد سعی می کردم که بخشی از پول توجیبی و نیازهای اولیه خود را تامین کنم. از انجام هیچ کار حلالی هم دریغ و ابائی نداشتم ،لذا در طول چند تابستان، مشاغلی نظیر؛ رانندگی و سرویس دادن به مدارس ،نقاشی ساختمان ،کار در کارگاه های نجاری، الکتریکی ،آهنگری و تعمیرگاه اتومبیل و حتی فروش محصولاتی نظیر؛ برنج و ... را هم تجربه کردم، همه این کارها را هم شریف می دانستم و صد البته به تن پروری، وابستگی و دست نیاز به سوی دیگران دراز کردن ترجیح می دادم. همین امر و البته برخورداری از حس کنجکاوی و روحیه اعتماد به نفس نسبتا بالا و چاشنی شدن خرابکاری هائی که بر روی وسائل خانه پدری و گاهی خویشاوندانم انجام می دادم، باعث شد که تقریبا دربسیاری از کارها کم و بیش خودکفا شده و تعمیرکار خانواده و یا بقول یکی از پسر عموهایم همه کاره و هیچ کاره باشم. از اینرو نقاشی ،شیشه بری ،سیم کشی ساختمان ،تعمیر وسائل برقی ،بنائی و حتی بعضی از ظریف کاری های خانه را خود انجام می دادم.

* از گردو بازی تا بسکتبال برای گذران اوقات فراغت

 تکواندو ،کشتی ،شنا ،فوتبال ،والیبال ،بسکتبال ،فوتبال دستی و شطرنج ،ورزش های مورد علاقه ام بودند و اوقات فراغتم را هم کم و بیش صرف انجام این ورزش ها می کردم (اغلب در باشگاه البرز واقع در سلسبیل- مرتضوی)، برای مدت بسیار کوتاهی "بکس" را هم تجربه کردم. در فوتبال در پست های دروازه بانی ،دفاع(بک) و خط حمله(فوروارد) بازی می کردم و اگر بجای وارد شدن به دنیای سیاست ،یکی از ورزش هائی را که برشمردم، بطور جدی و حرفه ای پیگیری کرده بودم، بطور حتم در یکی از رشته های فوق به مقام های قهرمانی هم نائل می آمدم.

در دوران نوجوانی(بین10تا 16سالگی) به فراخور سن، بازی هائی نظیر؛ الک دولک ،گانیه ،هفت سنگ ،قائم با شک، دوک بازی ،گل یا پوچ ،دوز بازی و البته گاهی هم تیله و گردو بازی،بهترین سرگرمی ما را در آنروزها تشکیل می داد. از ورق بازی(پاسور) و تخته نرد سر در نمی آوردم و به همین خاطر هم از دید بعضی ها در این خصوص امّل و واپسگرا به حساب می آمدم. اگر اشتباه نکنم، "کیهان بچه ها"، "دختران و پسران"، "جوانان" و بویژه مجله "دانشمند"، نشریات دلخواهم بودند و بدون استثناء آنها را مطالعه می کردم.

جد مادری ام پس از مرگ همسر اولش، اینبار در سال 1320 در تبریز تجدید فراش کرده و تا پایان عمر خود مقیم این شهرستان شد و تا آنجا که من بیاد دارم همیشه ساکن شمس تبریزی(دوه چی) بوده است. یکی از عموها و دو تن از خاله ها و تعداد زیادی از عموزاده ها و خاله زاده هایم نیز زاده و یا مقیم همین شهر بوده اند، از اینرو هر سال حداقل یکماه از اوقات فراغت و تعطیلات عید نوروز و تابستانی خود را هم بصورت انفرادی و یا همراه با خانواده در تبریز و یا زادگاه پدر و مادرم سپری می کردم.

چند سال پیش از انقلاب در یکی از تابستان ها برای اولین بار کشتی را در باشگاه و زورخانه "گیو" تحت مدیریت برادران سفیدی واقع در کوی حرمخانه (باغميشه قاپوسی) آغاز کردم.(1)

*شیطنت های دوران نوجوانی

تا 17 سالگی با درس و مشق میانه خوبی نداشتم. از همین رو در کلاس های چهارم ابتدائی، هفتم و هشتم (متوسطه)، برای کسب تجربه بیشتر در جا زدم! اما تا بخواهید در شیطنت و بزن بهادری نسبت به همسالان خودم پیشتاز بودم و بقول معروف از کسی نمی خوردم و در برابر دیگران هم کم نمی آوردم (فقط بجز ناظم مدرسه و دبیرستان که ناگزیر بودم تاوان درس نخواندن و شیطنت های کودکانه و نوجوانی را به آنان پس دهم).

از یکسو بدلیل کثرت جمعیت خانواده و از سوی دیگر دست و دلبازی پدر و کمی هم عدم دور اندیشی ایشان و مادرم ،بهترین روزهای زندگی ما از اول ماه با پاکت های پر از میوه پدر در بغل و هنگام عزیمتش از محل کار به خانه آغاز و تا بیست ،بیست و یکم برج ادامه می یاقت و پس از آن رو به افول می گذاشت تا جائیکه معمولا هفت ،هشت روز آخر ماه، اغلب هشتمان گروی نه مان بود و باز از اول برج روز از نو و روزی از نو، دوباره خوشی ها طلوع می کرد و در اواخر ماه همچنان به غروب می گرائید.

* تا دلتان بخواهد تعصبات کورکورانه ،امّا نماز ،بی نماز!

تا 17 سالگی نماز، بی نماز ،یعنی با وجود برخورداری ازتعصبات شدید به ظاهر مذهبی ،به انجام تکالیف دینی مانند نماز پایبند نبودم (اگر سن بلوغ مذهبی را 16 سال ملاک بگیریم و جنتی و سایر کسانی که کنتور دین سنجی آنها فعال است ،این قسمت را نادیده بگیرند ،یک سال نماز به خدا بدهکار شده بودم). با این وصف خواهرانم از هفت ،هشت سالگی ببعد(از 4-5 سالگی هم همیشه سرشان روسری بود)، کمی تا قسمتی بخاطر روحیات و تعصبات من! (از 12 سالگی ببعد هم بدلیل خواست و علاقه خود و تعصبات مادرم) هرگز بدون "چادر"(2) به خارج از خانه نمی رفتند و یا مانند همبازی های خود صبح تا شب در کوچه اتراق نمی کردند(در محله ما بجز خانواده من، سه خانواده دیگر هم سکونت داشتند که عمیقا پایبند آئین و رسومات مذهبی بودند. حاجی اعلائی معاون اسبق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون اداری و مالی اسبق سازمان غله ،داماد یکی از این خانواده ها شد و تا قبل از انقلاب همسر او با روبند در محل تردد می کرد). در کوچه ما هم کسی جرئت ایجاد مزاحمت برای دختران محل را نداشت والا سرو کارش با من بود!

تا آنجا که بیاد دارم بدون آنکه بدانیم که اساسا امام حسین(ع) برای چه به شهادت رسید و بدون آنکه بیاندیشیم که آیا امام حسینبه عزاداری ما نیازمند است و یا این مائیم که باید در سوگ کرامت و انسانیت از دست رفته و فراموش شده خود ماتم بگیریم، از 12 تا 19 سالگی همیشه از اول ماه محرم به کمک چند تن از هم محلی های خود، بانی دایر کردن تکیه ای برای عزاداری امام حسین(ع) بودم، وانگهی در اعیاد مذهبی هم مسئولیت آذین بندی و چراغانی محل ،اغلب به عهده من بود و در محل پر جمعیت ما کمتر کسی راسا برای این قبیل امور داوطلب می شد و از خود اشتیاقی نشان می داد، همچنانکه گفتم با وجود اینکه یکسال پس از رسیدن به سن بلوغ نماز نمی خواندم اما به تقلید از مادر و خواهرانم از 12 سالگی اغلب روزه می گرفتم و افطار که می شد، با انواع و اقسام خوراکی هائی که مادرم تدارک دیده بود شکمی از عزا در می آوردیم.

*پیوند عقل و دین، نقطه عطف زندگی، غروب جهل و طلوع زندگی نوین

تحول اساسی در زندگی ام و نقطه عطف اشتیاق من به مطالعه و درس خواندن، از روزی آغاز شد که با الفبای دینی آشنا شدم. روزی دو تن از دوستان هم محله ای ام به اسامی "ه" و "م"(3)، که پدر یکی ظاهرا با ساواک همکاری داشت و پدر دیگری استوار شهربانی بود، به من گفتند که ما یک هیات داریم و هر هفته هم در خانه یکی از اعضا تشکیل می شود. از آنها خواستم که آن هفته هیات را در خانه ما برگزار کنند. پس از آنکه هیات تشکیل شد ،حاج امیدی متولی اصلی هیات در همان ابتدای تشکیل هیات رو به من کرده و پرسید که مقلد چه کسی هستی؟ من که برای اولین بار این واژه عجیب و غریب را شنیده بودم از او پرسیدم مقلد یعنی چه؟ در پی این پرسش،"ه"با صدای بلند زد زیر خنده و من هم برای اینکه کم نیاورم رو به او کرده و از او پرسیدم خوب تو بگو مقلد یعنی چه؟ او هم که از این واکنش من یکه خورده بود در پاسخم گفت؛ "نمی دانم"، بلافاصله باو گفتم پس بتو باید خندید، نه من! حاجی امیدی پیرمرد خوش مشرب و دنیا دیده سنتی هم بجای اینکه مهر تکفیر و ارتداد را بر پیشانیم بکوبد، با خوشروئی هرچه تمامتر خطاب به من گفت؛ "آفرین پسرم! لا اکراه فی الدین" در دین اجبار و اکراهی نیست و انسان چیزی را که نمی داند ،با شجاعت می گوید که نمی دانم و آنرا سوال می کند".

این جلسه با قرائت چند آیه قران و ذکر چند مساله از رساله عملیه به پایان رسید، اما نقطه عطفی شد برای آغاز زندگی جدید ، طرح سوال های نو و تحقیق پیرامون آنچه که اغلب از آن تقلید می کنند و لاجرم تقلیل و کمرنگ شدن خوشی های دنیوی و شروع مسئولیت ها و دردسر های جدید!

فردای همانروز از "ه" و "م" تقاضا کردم که با هم به مسجد محل برویم و آنها نماز خواندن را به من بیآموزند. امام جماعت آنروز مسجد محل، روحانی نسبتا باسوادی بنام (ع) بود.(4)امام جماعت که به نماز ایستاد، "ه" و "م"هم مانند دیگر نمازگزاران به او اقتدا کردند و من هم به تقلید از دیگران الله اکبر گفته و با آنها دولا راست می شدم. بعد از اینکه نماز جماعت به پایان رسید از دو دوستم با سماجت در خواست کردم که این بار بصورت انفرادی با صدای بلند نماز بخوانند و من هم به تقلید از آنها همه افعال و اذکار آنانرا تکرار می کردم. بعد از آن که از یکدیگر خداحافظی کرده و هر یک رهسپار خانه خود شدیم، در خانه از مادرم خواستم که با صدای بلند نمازش را بخواند تا من هم از او تقلید کنم. مادرم تاکید داشت که زن نمی تواند با صدای بلند نماز بخواند، با این وصف بنا بر اصرار من بدون اینکه نیت کند، چند رکعت نماز خواند و این تقلید ها از مادر و دوستانم همچنان ادامه یافت تا اینکه از مرز تقلید عبور کرده و وارد سرزمین بی کران تحقیق شدم و علاوه بر نماز ،بطور کامل با قرائت قران و تجوید و کم و بیش با تفسیر آن نیز آشنا شدم و از آنروز جلسات؛ قرائت قران محمد تقی مروت (پس از انقلاب به مصر رفت و ظاهرا در همانجا هم اقامت گزید. بسیاری از اساتید و قاریان برجسته امروزی نظیر آقای موسوی از شاگردان ایشان هستند) و حاج هوشنگ بادپا (پسرش محسن هم جزء قاریان و تواشیح خوان ها بود)(5)، تفسیر قران و آموزش صرف و نحو عربی مرحوم حاج آقا دمشقی (روحش شاد، اهل آذربایجان و مرد وارسته ،نیک سرشت، روشنفکر و زاهدی بود. علی صدقی مدیر عامل کنونی بانک ملی ایران هم پای ثابت و از شاگردان آنروز ایشان بود)، معارف مرحوم حاج آقا مظلومی و حاج آقا مظاهری، سخنرانی های مرحوم آیت الله مطهری و حسینیه ارشاد و سخنرانی ها و درس های اسلام شناسی و تاریخ ادیان مرحوم دکتر شریعتی(6)، تا زمانیکه دایر بود ،پاتوق همیشگی من شد.

محسن بادپا(5)که چند سالی هم از من کوچکتر بود تقریبا یار غار و همراه دائمی من در رفت و برگشت به جلسه قرائت قران استاد محمد تقی مروت بود و لذا گاهی هم در شکستن شیشه بزرگ مشروب فروشی پشت پادگان حرّ و مشروب های رنگارنگی که پشت آن چیده بودند و اغلب هم پاتوق چتر بازان و درجه داران پادگان همجوار بود(با پوزش از میگساران این میکده که در تعقیب و گریز ما متحمل زحمات فراوانی می شدند!!)، شریک جرم من می شد و با وجود پر نفس بودن در قرائت قران، همیشه در هنگام فرار از نفس کم می آورد!

همچنانکه پیش از این اشاره شد، نقطه عطف زندگی و اشتیاق زیادم برای ادامه تحصیل و مطالعه، از زمانی آغاز شد که با قران مانوس و با معارف دینی آشنا شدم. از این پس بر خلاف گذشته ،سوم متوسطه ببعد را بدون در جا زدن پشت سر نهادم و چنان پیشرفت کرده بودم که گاهی دبیر ریاضی از من می خواست که بجای او ریاضی را به همکلاسی هایم تدریس نمایم. دو سال آخر دبیرستان را بصورت شبانه خواندم و روزها هم کار می کردم و به فعالیت سیاسی می پرداختم، بخش عمده درآمدم هم صرف خرید کتاب های مذهبی ،علمی و سیاسی و نوارهای کاست عبدالباسط ،مصطفی اسماعیل، شیخ علی بنّا و شیخ طوخی و قادری می شد. در این مرحله جدید از زندگی ام خرید و مطالعه مجله دانشمند همچنان ادامه پیدا کرد اما نشریاتی مانند دختران و پسران  و جوانان و اطلاعات هفتگی جای خود را به نشریاتی مانند "مکتب اسلام" داد. موسیقی دلخواه آنروز من هم اغلب خلاصه می شد در تواشیح و قرائت قران اساتید بزرگ مصری و سرودهای فلسطینی و گاهی اگر فرصت پیدا می کردم بعضی از نوارهای عارف ،گلپایگانی و ایرج را هم می شنیدم و به صدای آنها علاقمند بودم.

تا به امروز هم هرگز از شنیدن قرائت قران با صوت زیبای اساتید یاد شده سیر نمی شوم، با این تفاوت که آواز خوش خواننده های شهیری چون؛ شجریان، محمد اصفهانی، حسام الدین سراج، شهرام ناظری ،علیرضا عصار،بنان ،معین ،قمیشی (البته یکی دو تا از نوارهایش که از مضامین و محتوای ارزشمندی برخوردارند)، احسان خواجه امیری و رضا صادقی و چند نفر دیگر که در برخی سریال های صدا و سیما می خوانند ،به فهرست موسیقی ها و خوانندگان دلخواهم اضافه شده است.

صرفنظر از برخی کتاب هائی که مطالعه می کردم، زندگی ، عملکرد و آثار چند شخصیت در انتخاب مشی و شخصیت سیاسی، انقلابی آنروز من بسیار تاثیر گذار بودند. این شخصیت ها عبارتند از علی(ع) و نهج البلاغهاش، امام حسین(ع) ،چه گوارا ،فیدل کاسترو ،زنده یاد دکتر علی شریعتی ،مرحوم تختی و زنده یاد خسرو گلسرخی و دفاعیات جانانه اش در بیدادگاه آنروز.

از دانشکده خلبانی تا انجام عملیات پارتیزانی برای نیل به اتوپیا یا ناکجاآباد!؟

پس از گرفتن دیپلم، با انگیزه سیاسی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کردم و پس از پشت سر نهادن آزمایشات و مراحل بسیار سخت، به عنوان دانشجوی خلبانی پذیرفته شدم.(7)

پس از چند ماه آموزش ،هنگامی که متوجه شدم دستیابی به اهداف سیاسی(7)در این دانشکده و شغل انتخاب شده ناممکن است، پس از تعطیلات نوروزی متاسفانه دانشکده را برای همیشه ترک کرده و دیگر به آنجا بازنگشتم و لاجرم به عنوان سرباز صفر مرا به پادگان 05 کرمان اعزام (تبعید) کردند.

در پادگان 05 کرمان هم به فعالیت های سیاسی خود همچنان ادامه دادم تا اینکه پس از پایان دوره آموزشی به توپخانه اصفهان(واحد کاتیوشا) اعزام شدم و فعالیت های سیاسی در شهر اصفهان و این پادگان گسترش بیشتری یافت و با فتوای آیت الله خمینی و قبل از اینکه توسط رکن 2 ارتش دستگیر شوم شبانه با اسلحه از پادگان فرار کرده و خود را به تهران رساندم(8) و چون می دانستم که ماموران رکن 2 و یا ساواک به منزل ما مراجعه خواهند کرد، به نحوی به پدرم اطلاع دادم که اگر او را برای یافتن من تحت فشار قرار دادند، چگونه از خود عکس العمل نشان دهد و فردای همانروز خود را به سنندج رسانده و مدتی را در آنجا در منزل یکی از پسر خاله هایم که استوار ژاندارمری بود، به سر بردم. همانطور که پیش بینی کرده بودم، ماموران به خانه پدری ام مراجعه و او را با خود می برند و وقتی از او سراغ مرا می گیرند، پدرم خود را بی تاب و نگران وانمود کرده و از آنها می پرسد نکند که اتفاقی برای پسرم رخ داده است؟ آنها هم وقتی با نگاه های نگران و طلبکارانه او مواجه می شوند با گفتن اینکه پسرت با سرقت اسلحه از خدمت سربازی فرار کرده است و گرفتن تعهدی از او مبنی بر معرفی ام به آنها، پدر را آزاد می کنند.

 قدری که آبها از آسیاب افتاد، دوباره به تهران بازگشتم و با امید دستیابی به مدینه فاضله ای که در رویاهای خود پرورش داده بودم،(غافل از اینکه مقدرات کشور و دین بدست امثال جنتی ها خواهد افتاد و پوستین وارونه ای را بر تن اسلام خواهند کرد و مدینه فاضله ما سر از ناکجاآباد در خواهد آورد!) بکمک م.پهلوان یکی از دوستانی که در لبنان دوره چریکی دیده بود(9)گروه مسلحانه سیاسی- فرهنگی "صدای حق" را تشکیل دادیم و علاوه بر تهیه و توزیع اعلامیه های انقلابی(اغلب شامل اعلامیه های آیت الله خمینی بود) و دیوار نویسی ،در مبارزات خیابانی هم مشارکت فعال داشتیم. در یکی از همین مبارزات خیابانی(میدان انقلاب و مقارن با حمله گارد شاهنشاهی به دانشگاه تهران_ 8/11/1357) در درگیری مسلحانه با ماموران(10)، به شدت از ناحیه دست و صورت و شکم مصدوم و توسط مردم و آمبولانسی که برای انتقال مجروحان به بیمارستان، در میدان انقلاب مستقر شده بود، ابتدا به بیمارستان هزار تختخوابی(امام خمینی) منتقل و چون توسط ساواک شناسائی شده بودم شبانه از طریق دوستانم در 10/11/57 به بیمارستان شفا یحیائیان منتقل و در بخش زنان با نام "حسین طاهری فرزند اسماعیل" و آدرس مجعول (نظام آباد- کوچه قاسمی پلاک 50) و شماره پرونده 09- 05- 10 تحت معالجه دکتر اکبرنیا قرار گرفتم(یکی از پزشکان بسیار مجرب و معتقد و متعهد که پس از انقلاب بدلیل بی مهری هائی که نسبت به او شد ایران را ترک کرده و به آمریکا رفت و امیدوارم که هنوز هم همچنان سالم و سر زنده باشد) و بالاخره پس از 25 روز در اثر اصرار زیاد من، دکتر اکبرنیا با ترخیصم موافقت کرد و در تاریخ 5/12/1357 از بیمارستان خارج گشته و برای حاکمیت یافتن یک طبقه جدید و رسیدن به وضعیتی که امروز در آن گرفتار شده ایم، دوباره به صف مبارزات مردمی پیوستم!(11)

چپ و راست دو تیغه یک قیچی؟

تا سال 1378 هیچیک از دوجریان موسوم به چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا که قدرت را در انحصار خود و پیاده نظام های خویش داشتند ،به دلایلی که بتدریج در خاطرات خود به آنها اشاره خواهم کرد (بویژه بدلیل حفظ استقلال ،آزادگی ،صراحت لهجه ،و اجتناب از هر گونه باند بازی و سرسپردگی در برابر پدر خوانده های جریانات بی مبنای سیاسی )، مایل نبودند و اجازه نمی دادند تا در عرصه مدیریت کشور از یک سقف خاص و سهمیه ای که باند های قدرت برای شهروندان در نظر می گرفتند، عبور کرده و توانائی های خود را ظهور و بروز دهم.

در سال 1378 بطور مستقل (در اردوگاه اصلاح طلبان) در ششمین دور انتخابات مجلس ششم شرکت کردم و علیرغم تقلبات گسترده و همه کارشکنی هائی که در آن زمان صورت گرفت، با هزینه کردن تنها ده هزار تومان و حداقل امکانات ، در همان مرحله اول با کسب بی سابقه ترین رای مردم تبریز آذرشهر و اسکو در تاریخ انتخابات آذربایجانشرقی(12)، به عنوان نماینده اول این حوزه انتخابیه انتخاب و وارد نهاد موسوم به خانه ملت شدم و تا خرداد ماه 1387دو دوره متوالی در سمت و کسوت نماینده مردم تبریز ،آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی خدمت کردم و عاقبت پاداش یک عمر خدمات و زحمات صادقانه و بدون کوچکترین طمع و چشمداشتی به مردم و کشورم را با مردود اعلام شدن اعتقاد و التزامم به اسلام، از سوی خدایگان عافیت طلب روی زمین دریافت کردم!!انّا لله و انّا الیه راجعون (13)

ترکیب و موقعیت کنونی اعضای تیم خانوادگی(برای شفافیت هر چه بیشتر!) ؛

در سال 1360 با همسرم که اهل تهران است ازدواج کردم. خطبه عقد این وصلت را رهبر و بنیانگذار انقلاب آیت الله خمینی خواندند و متناسب با جو آنروز ،یک مراسم بسیار کوچک و ساده هم با حضور اعضای درجه یک هر دو خانواده برگزار کردیم .

*بجز همسرم که از ابتدای زندگی خانه دار بوده اند ،دارای پنج فرزند می باشم که یکی از آنها پسر است و بقیه قرار است که چهار درب بهشت را برویم بگشایند. همه فرزندانم متولد تهران هستند و بجز دختر ته تغاری ام که امسال پیش دانشگاهی می خواند ،سه دخترم بترتیب سن؛ فارغ التحصیل دانشگاه در رشته های مهندسی علوم خاک ،مهندسی منابع طبیعی (از دانشگاه تهران) و تغذیه (از دانشگاه آزاد- واحد علوم تحقیقات تهران) هستند. پسرم نیز دانشجوی سال اول مهندسی مکانیک می باشد.

**پدرم اوایل (58) و قبل از اینکه سر و سامان یافتن فرزندانش را مشاهده کند، در اثر فشارهائی که متحمل گردید(به زعم او صدمات و لطمات وارده به من)، دق مرگ شده و جان به جان آفرین تسلیم کرد و پس از او رسما مسئولیت نگهداری و تر و خشک کردن هفت دختر و پسر قد و نیم قدش و سامان دادن به آنها به دوش من و مادرم افتاد(یکی از خواهرانم زمانیکه پدر در قید حیات بود ازدواج کرد). مادرم به لطف خدا در قید حیات است و بزرگترین نعمتی است که در حال حاضر از آن برخورداریم. از میان پنج خواهرم که همگی مزدوج می باشند، یکی از خواهرانم 2،3 سال اول انقلاب(61- 59) عضو سپاه بود و در قسمت حفاظت بیت آیت الله خمینی اشتغال داشت و پس از ازدواج با یکی از سپاهیان برای همیشه خانه دار شد و هم اکنون بجز یکنفر که از دهه اول انقلاب کارمند وزارت ارشاد بوده ،بقیه به شغل شریف خانه داری مشغولند و همسران آنها هم از همان شغل و سمتی برخوردارند که از بیست سال قبل دارا بوده اند و با کمال خوشوقتی بجز یکی از همسران خواهرانم که مهندس راه و از سال 59 عضو سپاه پاسداران بوده(از 15 سال پیش معاون یکی از کارخانجات وابسته به سپاه بوده و هست)، همگی کارمند ساده هستند. دو برادرم یکی به کار آزاد مشغول بوده و هست و دیگری هم بیست سال است که همچنان بصورت قراردادی کارمند ساده وزارت بازرگانی است. بجز دو تن از خواهر زاده ها که کارمند ساده و قرار دادی هستند، بقیه آنها یا بیکارند و یا به تحصیل اشتغال دارند.

یک برادر زن نیز دارم که از حدود بیست سال قبل به شغل قضاوت در محاکم دادگستری اشتغال دارد و متاسفانه بدلیل سلامت کاری و مالی اش، در چندین نوبت به عنوان قاضی نمونه انتخاب شده است!

 در تبریز هم هیچگاه برادر و خواهر و برادر زاده و خواهر زاده ای نداشته ام تا کار و مسئولیتی را عهده دار شده باشند! همه افرادی که اشاره شد بجز مادر و دوتن از شوهر خواهرها متولد و مقیم تهران بوده و هستند و خوشبختانه(از نگاه من) و شوربختانه(از نگاه آنان)، نه تنها هیچیک از آنان از کوچکترین امتیاز و نعمات دو دوره نمایندگی ام در مجلس برخوردار نشده اند، بلکه گاهی هم نقمات و ترکش های دوران نمایندگی ام متوجه آنها شده است. 

*تحصیلات و خلاصه سوابق و مسئولیت های قبل و بعد از انقلاب را می توانید در بخش مسئولیت ها "اینجا " مطالعه بفرمائید.

زیر نویس:

(1) به همت بعضی از مسئولان غیور و دلسوز این شهرستان، اخیرا این اثر تاریخی ثبت شده ارزشمند در آثار ملی هم با خاک یکسان شده است.

(2) گرچه هم اکنون نیز کم و بیش رگه هائی از این نوع تعصبات را نسبت به خانواده خود یدک می کشم ،اما یقین دارم که حجاب مساوی با چادر نیست و حتی چادر های مشکی که امروزه همسر و دختران و مادر و خواهرانمان بر سر می کنند ،نه تنها واجب نیست و هیچ نسبتی با اوامر و نواهی شرعی و دین اسلام ندارد ،چه بسا بدلیل آثار سوء آن بر روحیه بانوان ،استفاده از آن جایز نیز نباشد.

(3) اوایل انقلاب،"ه" مسیر زندگی خود را تغییر داد و "م" هم که شخص فهمیده ،مودب ،محجوب و با هوشی بود ، اوایل انقلاب توده ای شد و هم اکنون عضو هیات علمی دانشگاه است.

 (4) داستان هوس بازی این فرد در قبل از انقلاب و مسئولیت پس از انقلاب و اتفاقاتی که برای وی رخ داد را در بخش خاطراتاینجا بخوانید.

 (5) حاج هوشنگ بادپا از مردان بشاش ،با صفا و معتقدی است که در ارتش خدمت می کرد و تلاش زیادی را برای آشنا کردن و آموزش جوانان محل با قران صرف کرد. من همیشه پای ثابت هیات ایشان بودم و تقریبا مانند یکی از اعضای خانواده او شده بودم. در واقع یکی از بهترین و لذت بخش ترین خاطراتم مربوط به ایامی است که با حاج هوشنگ بادپا گذرانده ام. اگر دکوراسیون خانه اش تغییر نکرده باشد، یادگاری من باید همچنان در سقف یکی از اتاقهای خانه اش باقی مانده باشد. محسن بادپا پسر ارشد حاج هوشنگ بادپا اوایل انقلاب مدت کوتاهی را به عنوان مجری و مدرس قران در صدا و سیما مشغول بکار بود بر خلاف ما عاقلانه عمل کرد و ظاهرا در حال حاضر به کار خرید و فروش آهن اشتغال دارد.

(6)آنروز ها آخوندهای درباری و واپسگرا و پیروان چشم و گوش بسته آنها تبلیغ می کردند که شریعتی وهابی است!

(7) انگیزه و هدف اصلی از انتخاب این رشته، چگونگی ورود به دانشکده خلبانی، اتفاقاتی که در دوران دانشجوئی ام رخ داد ،شیوه ترک خدمت و همچنین استخاره هائی که حاج آقا دمشقی در این زمینه انجام داد را در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(8) خاطرات دوران سربازی و حوادث مربوط به این دوره و شیوه فرار از پادگان را می توانید در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(9) او هم پس از انقلاب به عضویت سپاه درآمد و هم اکنون کوچکترین خبری از وی ندارم و فقط آرزو می کنم، هر جا که هست سالم و در پناه خدا باشد.

(10) با توجه به اینکه در روز درگیری سر و صورت خود را با چفیه(همان پارچه ای که امروزه بعضی از بسیجیان جبهه ندیده و مخالفین هر منتقدی به گردن خود آویزان می کنند!)پوشانده بودیم، ظاهرا روزنامه آیندگان از این در گیری به عنوان درگیری چریک های فدائی خلق با ماموران رژیم یاد کرد، هر چند که شنیدم چریک های فدائی خلق هم در همانروز عملیاتی را انجام داده بودند، اما از کم و کیف آن اطلاعی ندارم.

(11) علت و نحوه جابجائی و بستری شدنم در بخش زنان را می توانید در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(12) پس از اعلام نتایج انتخابات مرحله اول انتخابات ششم مجلس ،در پی شکایت اینجانب از میان بیش از 800 صندوق رای، 5 صندوق بصورت تصادفی(رندوم) انتخاب و آرای آنها باز شماری شد که فقط در این 5 صندوق 1042 رای مرا منظور نکرده بودند(عدم قرائت بیش از 160 هزار رای در 800 صندوق)! ،مسئولان امر با این توجیه که شما انتخاب شده اید چه تفاوتی می کند که با چند رای کمتر به مجلس بروید، بر تقلبات گسترده سرپوش گذاشتند! با این وصف با حدود 190 هزار رای اعلام شده(بدون احتساب آرای قرائت نشده) که باز بی سابقه ترین رای تاریخ انتخابات این حوزه محسوب می شود ،به عنوان نماینده حوزه مذکور به مجلس ششم راه یافتم.

(13) خاطرات مربوط به انتخابات ششم را در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

لینک مرتبط:

تحصیلات و مشاغل و مسئولیت های قبل و بعد از انقلاب

 

منبع : http://www.akbaralami.com/index.php?option=com_content&task=view&id=135&Itemid=64
تاریخ انتشار : 1387/05/14 | تعداد نظرات شما : 10 | نسخه قابل چاپ
نظرات خوانندگان
       • سلام دکتر طاعات قبول نمی دانم چقدر به سایتتان سر می زنید و نظرات را می خوانید امیدوارم همین امروز یا فردا این نظر را بخوانید دولت احمدی نژآد جز ... کار دیگری را بلد نیست این را به این جهت میگویم که بندهای 23 و 25 لایحه ضد خانواده مجددا با نام بند 22 با شرایطی که ازدواج مجدد مردان را تسهیل می کند قرار است همین هفته در مجلس به رای گذاشته شود. اگر چه شما نمایده مجلس هشتم نیستید اما تعداد زیادی از نمایندگان را می شناسید و روی آنها نفوذ دارید. از شما انتظار داریم که به ما کمک کنید که نمایندگان مجلس به این لایحه یا بند هایی که به تضیع حقوق زنان و دختران می انجامد رای ندهند. امروز تنها حربه زنان ایرانی مهریه است که اون را هم می خواهند بی ارزش کنند به طور خلاصه: نگذارید بند 23 و 25 و 22 به تصویب برسد نگذارید مهریه را بی ارزش کنند رای دادن به موارد بالا بردگی نوین زنان امروز و دختران فرداست با تشکر
فرستنده : دکتر .... همسر شهید .... تاریخ ارسال : 1389/05/30
پاسخ به شما :
       • در صورتی که همه دست اندرکاران سیاسی در جمهوری اسلامی بنیانگذار جمهوری اسلامی را «امام» خطاب میکنند، شما در این نوشته ی خویش تنها به مقام روحانی، «آیت الله»، ایشان بسنده میکنید. این کار شما نتیجه یک برداشت سیاسی ست یا یک نتیجه گیری فکری؟ با سپاس و احترام
فرستنده : اصغر نصرتی تاریخ ارسال : 1389/05/01
پاسخ به شما : هردو گزینه می تواند صحیح باشد.
       • در اوايل سال 78 با آقاي اعلمي آشنا شدم . در مسير منزل بودم كه شخصي سر راه من قرار گرفت و جوياي احوالاتم شد اين عمل وي باعث شد در مورد ايشان تحقيق نموده و در انتخابات مجلس به ايشان راي دهم . ( براي اولين بار در راي گيري شركت كردم ) به اين عمل خود همواره مباهات مي كنم و همواره از ايشان پشتيباني خواهم كرد . عملكرد ايشان در تمام اين سالها نشان از مردانگي ، آزادگي و انسانيت ايشان دارد . براي ايشان و خوانواده محترمشان آرزوي تندرستي ، شادي و موفقيت و كاميابي و پيروزي دارم . ياشاسين آذربايجانين ايگيد اولادلاري
فرستنده : مهران تاریخ ارسال : 1389/03/31
پاسخ به شما : از حسن ظن شما متشکرم.
       • تا زمانيکه بحث قوم و قوم گرايي و تفکرات فاشيستي وجود داشته باشه بساط جنگ و خونريزي و دروغ و ... برقراره بگو انسان بگو بندگان خدا از تفاوت گفتن ها نتيجه اش همين اوضاع امروز مملکته که باعث ميشه ... مملکت رو چپاول کنه و دانشمندا هنرمندا و... آواره بشن
فرستنده : بی نام تاریخ ارسال : 1388/12/06
پاسخ به شما :
       • با سلام! من از وقتی با شما آشنا شدم که در مجلس هفتم سر اینکه رئیس جلسه مجلس- فکر کنم آقای باهنر بود- میکروفن شما رو قطع کرد شما هم کوتاه نیومدیدو...از اون موقع تا حالا از کل اصلاح طلبا فقط تنها کسی که واقعاً هیچ پیشینه بدی نداشته و الان پوست عوض نکرده رو شما میدونم. از اینکه از هیچ کسی غیر خدا نمی ترسید و حرف حق رو میزنید از صمیم قلب خوشحالم و افتخار می کنم به اینکه ایرانی هستید! خدا با شماست! موفق و پیروز و سلامت باشید.
فرستنده : سید جواد هاشمی تاریخ ارسال : 1388/11/07
پاسخ به شما : سلام، از حسن ظن شما متشکرم
       • لینکهای قسمت "زیرنویس" تان فعال نیستند.
فرستنده : مسعود تاریخ ارسال : 1388/09/01
پاسخ به شما : با تشکر از توجه شما، بخش های موجود فعال شد، بقیه آن هم مستلزم نوشتن خاطرات است که در اولین فرصت انجام خواهد شد.
       • آقای اعلمی! در جریانات خرداد 85 آذربایجان، ما به شجاعت تان ایمان آوردیم. همان زمانی که سیاری از "نماینده نماهای" آذربایجان مثل ف... و ش... از ترسشان سکوت اختیار کرده بودند، شما حرف دل یک ملت را زدید. "آزربایجان اؤز ایگیدلرین اونوتماز" "شما با خدا معامله کردید نه با بنده خدا"
فرستنده : مسعود تاریخ ارسال : 1388/09/01
پاسخ به شما : آذربایجان شرقی 19 نماینده و تبریز 6 نماینده در مجلس دارد و ایکاش آنروز و قبل وپس از آن حداقل علیه بنده جوسازی نمی کردند بنحویکه کیهان آنرا مستمسک خود قرار دهد!
       • کسی که خون تورک در رگهایش باشه دیگه فرق نمی کنه در کجا زندگی میکنه چون خودشو هر طوری که هست نمایان می کنه من افتخار می کنم که تورکم و با شما پیوند اجدادی دارم مردمان مشکین شهر درسته سرمایه ای ندارند ولی وقتی اسم شما رو می شنوند یاد حمایت شما از انها می افتند که در مجلس برای گرفتن خون جوان مشکین شهری به پا بر خواستید اما افسوس که نمایده ای که حالا به مجلس رفته ابروی ما را برده و هیچ حمایتی از ما نمی کنه جز خراب کردن مردمان مشکین شهر
فرستنده : محمد تاریخ ارسال : 1388/08/27
پاسخ به شما : اینقدر به ترک و فارس بودن مردم دامن نزنید. همه انسانیم و بنده خدائیم. مهم این است که فهم و شعور انسانی خود را تقویت نمائیم. ضمنا از قدیم گفته اند هرکه از دیده برفت از یاد برفت!
       • اعلمی دوستت داریم..............................
فرستنده : pejman fooghi تاریخ ارسال : 1388/06/27
       • شما مایه افتخار آذربایجان هستید.به نظر من موسوی و احمدی نژاد هر دو از یک گماش و مصداق بد و بدتر هستند.شما در بطن حوادث آذربایجان بوده اید اما موسوی در بستر این به ظاهر برادران نژادپرستمان!!
فرستنده : مهدی تاریخ ارسال : 1388/06/24
نظر شما
نام و نام خانوادگی :
آدرس ایمیل :  
متن نظر :